2 آذر هه!
یک زمانی در حالِش بودیم و استهزا هم کم نمیکرده شدیم، این سخن های به ظاهر ناخردانه ما را بی ملالت گرچه نگذاشته بود هم نیزاثر کرد!
این اَثارش ناگذیر در جبر تخیل گل انداخت و دامن چکانید لکن هیچ قطره آبی از ساقه اش بهمان استبرا نکرد!
کِردارش قاضی از استکبار یک تلاوت پیر بود نه جوان نالایق گذشته. این نکت نافهمیده ماند تا آنکه حجت اسلام بر ما رخ کشید و البته کار را هر که کرد بد کرد.
این رخایش تلخ رُخانیده شد و بی شک ساختار شکنی اولیه از بی تدبیری بعدی حتی اگر جلوگیری هم نمیکرد میشد و شد. این تذکره ی ناجور استکبار را نیز هم آوازه کرد.
آوازش به ما اینطور القا شد که بهتر نبود از نخستین شکوفه های نالازم پرده برداریم. این مسئله هیچ فایده ی قابل توضیحی برای استمنا نداشت کاری که ما را به وهله ی افسون رهسپار کرد.
وَهلش نخستین برای بار دوم تکرار می شد و ما در حال آمیزش با سپاهیان آزادی بودیم کاری که کفر ما را درآورد و آورد اضمحلال ناجوانمردانه ی زودرس را. کاری که دشمن هم با ما نکرد.
حیات پس از مرگ
به چه درد میخورد اگر نیاز امروز را پس از قدس گرایی دیروز جواب ندهد؟
ای کاش!
ای روزگار كاش میتوانستی همه ی قدرتهایت را و ای طبیعت كاش میتوانستی همه ی استعدادهایت را در خلق یك انسان بزرگ نبوغ بزرگ و قهرمان بزرگ جمع کنی و یکبار دیگر به جهان ما یك علی دیگر بدهی.
دکتر جرج جرداق
یه متلب فوبار(فوق العاده) از وب حاجی خوندم واقعن مسئله بینهایت جالبی رو از بهلول مترح کرده میزارمش:
شبی دزدی تمام اموال بهلول را برد. بهلول آمد سر قبرستان ایستاد.
گفتند: دزد، مال تو را برده است تو به قبرستان برای چه آمده ای؟
گفت: بالاخره دزد را به ایجا خواهند آورد، و اموالم را از او خواهم گرفت.
در این هنگام جنازه ای آوردند، بهلول گفت: دزد خودم را پیدا کردم.
گفتند: بلند حرف نزن، این مرد که فوت کرده یکی از ثروتمندان است.
گفت: درست است، این دزد روز من است و آن که مالم را برده دزد شب من است!!
چه باید كرد؟
تجاهم خیالی،حاصل از یك فكر
در حالتم رغبتی نبود كه صدا كرده باشد و یا تقیه هم جایی برایم بماند.در نوازش های حس آمیزم به نوازشی رسیدم كه ندانستن را هم علل و عللی میدانم و این است كه فراموش كردن هم جایی میخواهد و باری.نادانسته نمیخواهد به چاره اندیشی برسیم.نافهمیده بودن و نادانستن شوری ایجاد میكند كه نازهای شماهم نالازم است و حتی ناراحت كننده.گفتن به اندازه ی یك تلاش می ارزد و نگفتن به هیچ پس همان به كه ماند.
تا حتی اگر در رخش نظری هم بوده باشد به بهانه ی نداشتن امروز،نباشد.تا شاید به او خوش آید.تا اینكه در حضورش سبز باشم.تا در اوج نگاه هم توانسته باشم به تاراج نرفتن ترین هایم از ته دل فریاد تازه ای بكشم تا نگیویند هراسیده اید و ترسویی.تا گویند تنهایی را به بهترین تجارت توجهی نبود.همین.
در یك بی حجابی هم كه قرار گرفته باشیم به شما توجه نخواهیم كرد خیالتان راحت باشد چرا كه ما در نبودن شاهراه هم به بودنش میاندیشیم.
بهرحال خود بودن ما هم از پس یك دردسر بلند شد مگر نه؟اگر در آن سوی بدوات ما یك شور الهی را دیدید اینجا به كار ساختن اصول باشید نه شهادت.
برادر اینجا یك سور هم به ما دهید تا پیامتان را در سرتاسر این عشق بازی لایعقل به عرش آورم از ترس فرش .البته.
آری ای دوست ما هم در یكسو به اهداف عالیه شما روی آوردیم تا به سرتاسرمان شور آورید.از این رو هم به نبود یك شور در تقاضای یك بدوه فریاد كردیم دیگر، نكردیم؟
این عشق كه آسمان را به عادت میسپرد كجاست؟
ای برادر به تشویش ما هم توجهی بنما.زیرا آن شور هم بالاخره یك تارو پودی دارد دیگر.پس بنما.تار هم خود درعرصه ای بنمایشگاه غیرسورسی شما به تملق درمی اید پس لطف نمایید و ما را به تنهاییمان ترك عادت ندهید.
چه باید كرد؟
نكوهش های داخلی و حربه های خارجی
فریاد یك زیب.آغاز یك اتحاد برای ناگسستنی ترین لحظه های پرشورمان.برای اینكه ما خودمان از ابتدا به خاطر حسن تلاشهایمان مورد نكوهش بودیم نه اینكه حال بخواهیم برای شما تعیین متد كنیم بلكه انزجار هوس، ما را به این جرات سوق داده.این نوین گری كه به پشتوانه ی ان آغاز كردیم البته خود از یك شوری درونی شروع شد تا اینكه انسان بخواهد بودن خودش را اثبات كند ولی نه برای دیگران بلكه برای خودش.نكت بعدی كه ما را به ملالتهای ناموجود كشانده هوشیاری به یك تفنن غیر روحانیست. و ان اینكه آیا در این بحبوحه ی خدایی ما در نیازمان براورده میشویم و یا نه به این دنیای پست پشت پا میزنیم؟
دیشب به این رسیدم كه آری بالاخره ما هم به ناخرسندی این نعمت خدایی كه گاهی خیلی هم ضروریست مبتلا شده ایم و در اخر هم پیش خودم به این نتیجه رسیدم كه ما هستیم ولی ان سنگی كه موج مواج به ما سخت و خشن برخورد میكند تا بودنش را به ما اثبات كند نه خود موج.در اینجا ما به چه میتوانیم بیاندیشیم جز احساس ترس از زمان مسكون.
برادران ایات امدند و به ما زیبا اموختند حسن جهالت را ولی حیف كه بی مقایسه این كار را كردند انها حتی مقایسه ی كوتاهی با دیگر ادیان هم نداشتند.ما هم ناگزیر به دیگر شنیده هایمان روی آوردیم.در آن طرفمان مقایسه میكردند میگفتند شما آزادی ندارید ما هم كه نمیدانستیم ازادی چیست گفتیم شما بنمایانید.
گفتند ریاضت دنیای پست تا كجا؟ به نظر ما هم كه كشتن خود كاری مبهم بود گفتیم پس چه؟
به ما گفتند در رویای شما خیالاتی هست كه ما انها را نقض میكنیم.ما هم كه این خیالاتمان را حتی در رویای صادقانه هم ندیده بودیم، گفتیم شما عرضه كنید.
گفتند شما چرا در ساحل ما پرواز نمیكنید؟ ما هم كه دو بال داشتیم و نمیدانستیم كه اری میتوان با انها پرواز كرد بهت زده به شاگردیشان شتافتیم..
این نابخشودنی ترین زمانمان نبود چراكه ما باز یا ابوعلی سینا شدیم یا حلاج ولی هیچ وقت اقبال نشدیم.و نیاز گاه بقدری برایمان جدی بود كه بالاخره تحقق عینی یافت.
این است كه مبتلا شدن به یك هوس بی جهت یك ناباوری در ما بوجود آورد كه حال هرچقدر هم استعنا كنیم باز به ابهت خویشتن لطمه ای هم به هر قیمتی نخواهیم زد.. با كمال احتیاج از خلق استعنا خوش است با دهان تشنه مردن بر لب دریا خوش است1
در یك شور بی خودی انسان به جهل اگر مبتلا شود باكی نخواهد بود اگر و فقط اگر مشكوك باشد.همین..
اصولاً اندیشیدن به معمولها كاریست بسیار سهل و متاسفانه دشوار. این است كه یك جرعه ای هم در حكم اتكا به این مسائل ارزش خاصی ندارد.در حیات ناخرد و ناجوانم به بوته زارها سیاه فكر كردم و ژست این خیالات، خود، بود كه ما را به بی راهه كشاند ولی بیراهه ای شاهراه.
جدید اندیشیدن خود یك مطلب غیر سوریست به نحویكه اگر ما متجدد هم كه شده باشیم نیاز داریم و روشنفكر كنونی این نیاز را كشده میبیند این است كه استادم، به من اندیشیدن بیاموز. اندیشه ی مكتب توحیدی را (بقولی) خود خواهم آموخت.در این كده ی اموزش هم به این فكر نمیكنم كه ما میتوانیم بلكه به شك رسیده ام و خدا نكند كسی در این محیط به این مرحله برسد چراكه دیگر تحقق عینی نیاز خود علتی برای شاگردی اساتید مادی گرا خواهد شد.ای كاش این شك بقدری درون سوز و جدی باشد تا بتوانم وجودم را بسازم و اثبات كنم.آری این است حزن ناموجودم برای شورهای بی انگیزه تان و برای شكستن هر چه عمیق تر" من" تا ساختن "ما"ی تهی. و" ما"ی آرمانی. درحالیكه از یك طرف با شكسته شدن عزت و شرافت انسانی و از طرف دیگر با از بین رفتن هویت و موجودیت(با آن طرزیكه توضیح دادم) روبه رو هستیم.و این وقتی نا تحقق آمیزتر میشود كه با امید واهی و انتظار( با ان معنا كه هست) آمیخته شود.
آری ای دوست آرزوهایمان نه برای ارضای خود بلكه برای پاسخ به خواست جن هایی ست كه در فكر، روح و اندیشه ی ماست و روزنه هایی از جنس منطق و آگاهی هم كه هر از چندی ما را به خود جلب میكند با تارهای عنكبوت خانگی كه بسیار مستحكم اند و از جنس هدایت اللهی، خوب پوشیده شده اند و ما را از خطا حفظ میكنند. اینجا نیایش به مراتب با ارزش تر خواهد بود از انتظار.همان بهتر كه ندبه سر دهیم و معتكف از نفس ذلیل شده مان باشیم و رشد تعالی هم برایمان مهم نیست چراكه ما هرسال عدالت علی را جشن میگیریم..
1.صائب تبریزی
چه باید كرد؟
سرنوشت
این است یك تلاش برای رسیدن به اتقان صنع و تلاش برای رسیدن به ایده های بورژوا مانند تا سرانجامش.تازه پس از ماهها به این نكت پی بردیم كه آیا در شورمان شعوری هم هست یا نه؟ و بعد از بررسی های خرد به این رسیدیم كه نه ما اصلاً این اصولمان را فراموش نمیكنیم و با اجرای متدهای ساختاری و ویژه به انزوا هم كشیده نخواهیم شد. عده ای پس از یك تلاش های ناموجود پای به اسارت اعلایی خویش نسپردند و گرچه در این جامعه به پرواز درآمدند، ولی در ان زمانیكه هنوز مسیحی بودن كفر محسوب میشد.این سرانجام تلخ آنها ما را هرگز به عدم انجام نخواهد كشاند چنانچه پس از طرح یك اصولی ما جبراً در پی فدا كردن جان نباشیم تا یك فیض شانسی ببریم و یا نه، به حكمت خدا دچار شویم..ما خود از پی یك نیاز به برهه ای رسیده ایم كه ناشكری های همدمانمان هم برایمان موثر خواهد شد ولی نه برای آری بلكه اینبار هم همانند سنت تاریخ برای نه.
شكر را برای این ناگزیر نمیدانیم كه برایمان نیك افتد بلكه نیاز ناتحقق آمیزمان را با شرك آمیخته میبینیم. ما برای رهایی از سنت شكنی تاریخ هم كه شده باشد فریاد خواهیم كشید.ولی نه. مگر میتوان لا اله الا الله گفت و به سرنوشت علی دچار نشد. سرنوشت روح الله و محمد را هم ما نخواهیم داشت...پس بت مصلح كدام است؟تا سرنوشت خویش را بدانیم. بالاخره این سكوت 25 ساله كی تمام میشود تا ما خود را آماده كنیم؟ نكند تا انتظار؟و این یعنی سكوت؟ شاید هم به معنای ساختن خویش باشد و در نهایت هم بیعت با معاویه...چه باید كرد؟ وای از این تنگ پوچ بحثهای هرزه....پس این مصلحان برای چه بپا خواستند؟ از طرفی مگر نه اینكه انتظار مذهب اعتراض؟ و مگر میشود نشست و از درون خورده شدن را به نظاره ایستاد؟و تحقق روز به روزه دهكده ی جهانی را محكوم كرد؟ و اینكه ساختارهای درونی را ساختن فقط است و یا مصلح قرن اخیر بودن؟
در اظهار ادب یك اصولگرایِ تفریطی انسان به شك نمی افتد ولی در تهدیدهای پی در پی یك اصلاح طلب محافظه كار انسان به شك می افتد و به بودن این دو جبهه در یك رسالت به نبود هدف می اندیشد كه آیا این پرسش، خود ناشی از دون همتیست یا دلسوزی تا جاییكه گویی منافع ای ست دو سر. با اینكه یك طرف خدمتگذاری بیش نیست...
در یك سرور بی معنا هرگز قرار نگرفته ایم تا حتی بخواهیم به لَنَهْدِیَنَّهُم سُبُلّنا فخاری كنیم و اعلام اسقلال موجودیتمان را تنها به یك سرور خلاصه كردیم تا بی فریاد به جهلمان بمیریم...
خود توجه به حتی تسكنه ارضك طوعاً به یك التیام دل میكشد و اینجا ما را بی رغبت به یك انقلاب میسازد و شاید یك مسئولیت را مطرح میكند و آنهم آگاهی باشد.ولی آیا این آگاهی از راه دانش علمِ آگاهی بدست خواهد آمد و یا یك تجربه ی بزرگ؟ كدام سزاوارتر است؟شاید بدین جهت بالاخره اینطور بتوان كارِ مصلحان را پذیرفت.و میبینیم كه اینان همانند پیامبران، راه را نشان میدهند و اصولها را یادآوری میكنند. طوریكه گویی تجربه ای چند صد ساله دارند و راه را بسیار كوتاه میكنند.آیا اینان 124000 نفرند تا اسلام نو؟ و یا 313 نفر ای كه مردمانی پولا دل،سرشار از یقین به خدا و محكمتر از صخره ها كه اگر به كوه ها روی آورند آنها را متلاشی می كنند؟ احتمالاً این همانند تحقق همان سخنی است كه میگوید ایمانی كه در تاریكی شب از گفتنش پروا داشتید روزی در پشت بام ها فریاد زده خواهد شد.ولی نه به زور..گویی این پدیده منیز به یك فرایند جبریست تا تكامل ایمانها برای ساخت یك مدینه ی فاضله.
در پس این اندیشه های به ظاهر آتش افروز به چه میتوان اتكا كرد؟تناقض 313 با باور عمومی چگونه قابل حل است؟ من فكر میكنم این تعداد انسان و حتی به بیانی پیامبر برای آگاهی كامل جهان نیاز است.
یك رهایی از كج فهمی ها گاه بقدری التهاب آور است كه دلهره.و این یك شوكت است برای پیوستن به عمق وجودی تلاشهای توحیدی..
ما و ما
.ما و ما
این نورمالیته كه میگفتید همین بود كه بی دریغ به یك استثناگری به تعلیق درآمدید. اینكه جویانانه جویانید كذب محض است در اوج تلاشهای بی دریغتان تنها به جرعه ای پدیدار هم نشدید و یك تحقق هم نیافتید كه لاقل گوییم بهرحال بهانه های سهو انگیز بود.در نبود یك اتهامید وضعتان این است حال چه شود كه به جبر مختارانه بخواهید رشد كنید.وای از این تنگ پوچ بحثهای غیر اللهی.و ای درد و ای آه از این بی اطلاعی ها…
در گوشه كنار این كج فهمیها لزومی ندارد سخنی بگویید كافیست یك عبرت را مطالعه كنید.و خوب درك كردن را بیاموزید.به التیام دردهای كهنه هیچ اندیشه نمیكنم به سیاق یك هنر هم اصلاً حسرت نخواهم خورد اگر برای یك انجام بسوزد.
طی یك انتقاد ما هم شروع كردیم.شروع كردیم برای پرداختن به نیاز و نیایش تا وارهیم از هرچه ناتحقق انگیز است.حق را اگر داشته باشیم كه بهتر و اگر نداشیم هم امید داریم. اساتید آینده، این را بدانید كه روزی نخواهد آمد تا شما به بی اتكایی نازش و حتی نالشی هم مجبور باشید پس بی جهت منتظر نباشید.آیات آتی هم بدانند كه اینجا به شما فرصت و اجازت میدهند ولی نه به اندازه ی تقوایتان بقولی، بلكه برعكس به میزان اطاعتتان انهم بقدر نیازشان پس خوشا به حال آنانیكه متقیِ ارزشهای پاك راهشانند.این است كه تمام تلاش ما نه از جهت ارضا حقوق هم دوره ای های عزیز بلكه عقده ی دیروز و امروزی است كه امیدش فقط مبارزه است حال سرنوشت خودش به قیمت ایده آل شدن در پی انجام یا عدم انجام شماست یا عبث بوده و مایه ی عبرت شود و یا انسان كامل شود و مورد شورهای شما و آیندگان قرار گیرد.كه در هر دو صورت تحقق كویر است.
این است كه نه آشكارا و نه مبتذل گونه ما را یاری كردن خود التیام حسن خوبی هاست و نبود استقرا ما را به استدلال نخواهد كشاند گرچه به آن معنای تزكیه باشد.در یكسو نه سخن میگویید و نه دانستنی میجویید و در یك سوی دیگر روشنفكرید. و پرداختن به پایه های روشن فكر ما را بهمان جایی میكشاند كه انتظار.این است كه آیات متقی تر و تر میشوند تا منتظر باشند و الگو برای دیگران و روشنفكران اعم هم كپیه ای تر میشوند تا به سوی ایده آلشان میل كنند. و اما روشنفكران اخص متد جالبی دارند گروهی در پی آیات و پایبندی محض به خیال حزب اللهی بودن به معنای واقعی و گروهی هم در پی حقیقتی زلال كه گاهاً ناگاه در نبود خوراك فكری پاك، لقمه های پاك برای اساتیدشان میشوند و اساتید هم به آن معنای مقرض ارزشها.این حكایت انتظار منتظران ادامه دارد تا بالاخره اقبالها وسید جمال الدینها ساخته شوند و اینجاست كه مسئله ی امیدمان پررنگ تر میشود در نبود جامعه سازنده ی انسان مسلمان.
در شهراورد چینیها ما هم مقصریم در نبود فریاد ما هم مختاریم و در نبود باران ما هم به شما فكر میكنیم. اغراقهای كوبنده ی چند مقرض بالاخره پیدا میشود تا نیازمان را به درگاهش ببریم و اعلام برائت كنیم از هرگونه تظاهر به تظاهرات.در جایگاه جایشگرها ما نه به شما و بلكه به عشقمان افتخار میكنیم تا اینكه پس از شهادت به عقده، عقیده هایمان ساخته شوند.
و اینك استادمان به ما بیاموز تا خوب رهاییده شدن را در خیال شما جست و جو نكنیم و از قران همان را بدانیم كه الان به آن محتاجیم.و برای اثبات جاری بودنش در زمان همین زكات و خمس را امروزی نكنیم و به آن متدیسم جهاد به نحوی پی ببریم كه اساتید دیگر نتوانند آیه را بجای سوره به ما بقبولانند.آری این است كه نیازمان به شما را در این احساس میدانیم نه در خودكفایی های پست ناموجود قرب اللهی.و احسان به محسن را در جایش از پدرمان می آموزیم اگر مصلح شویم.اگر مصلح شویم.همین.
نیایش آخرمان را هم برای بنده پروری های عزیز میگوییم تا شاید ما را اینبار به خاطر عشق و معما قبول كنند تا بالاخره در ایجاد یك روحیه ی سازنده تا اتحاد برای اینك سازی تا واگذاری الگوهای متمدن تا ناشكری از هر دلسوزی در غربت تا یافتن قران تا نقض همه ی كویرها تا شكوفایی در خود و تا انسجام اسلامی پرورش دهند.
از زادگاه من
خاطره ی یك روز مفید با اولین معبودِ "گورویچ شناس"
میگوید: صدا نكن. بهل. چراكه اینجا به نبود سخنكی، جایگاهكی، نداشت تا تو به یك اوروس بقولی، بتوانی به بودنش اتكا كنی.حال كه شوری را داری كه اصلاً تا بحال به آن بیانی را هم ندیدی بهتر است به یك اندیشه بپاخیزی و آن را از صمیم یك احساس پذیرا باشی نه اینكه به آن در راستای یك سری پوچ بحث های هرز، تره خورد كنی بقولی، كه چه؟؟؟
كه آری ما هم دسته بر قضا یك ایده آل هستیم.حالا چرا مطلوب نیستی؟
نه آقا مگر نمیدانی در شگفت ترین انسانها هم در این لحظه ی امروز به بودن یك شادابی اسیرند.
شهسوارترین انسانها به پاداش یك عبرت اسیرند.و تابحال به سوداگری هم صدا كردند كه ما یك لابالگری داریم یا انجام داده ایم.
در گوشه كنار این سودا شاهكاری داریم:
یك انگاره برای پروفسورمان نوشتیم كه بیا و به ما لطفی بنما و تفقدی.
ایشان بعد از اینكه به ما سر زدند فریاد برآوردند كه استادانكم مگر من به شما نگفته بودم كه در این بدیهه گویی ها بسیار باید دقت رفت كه احساس را به پای اندازید؟
گفتیم:آری
فرمود پس چرا..............؟
گفتیم كه اینجا شما یك هنر را تحت عنوان الهام برایمان طرح كردید كه این جانب، خطر است یا كمال. ما هم به این مسئله اشراف كامل داشتیم و از جهت مدیحه سرایی به هر حال یك پا استاد بودیم ولی بعد از آنكه این مزینانی آمد و ما را در یك بودن به هم پیچید ما نیز سرانجام به شما اتكا كردیم و كردیم.... .
پروفسور فرمودند كه ای آقا حالا پس از اندی سال جناب ماسینیون قدم رنجه فرمودند و ما را در پی یك انهدام فریاد كردند شما چرا انقدر جدی گرفتید؟
ما ماندیم كه حال چه بگوییم.كه ناگهان از پس توده های كویر دكتر آمد و ما در كل به جمله ای پایانید:
بقول پروفسور شاندل... تا این جمله را گفت پروفسور خندید و دكتر از وجودشان مطلع گشت پس پروفسور فرمودند:بگو جوان. دوباره دكتر شروع كردند:
در مملكتی كه فقط دولت حق حرف زدن دارد هیچ حرفی را باور نكنید.
نمیدانم چه شد كه پروفسور فرمودند منهم منظورم همان بود دیگر. ولی تا به خود بیاییم دكتر رفته بودند و دیدیم كه پروفسور این جمله را تكرار میكردند:
انقلاب فرزندان صدیق خویش را میخورد.
از میان جمع برخاستم و گفتم:چه ربطی دارد پروفسور؟شما هم مثل اینكه توازن را به اصولی ناپایدار پایبندیااا.
یك كشیده ای از جانب مزینانی خوردم.كه نگو.ناگهان.گفت: پسرك تو یك گوشه ای در بودنت به تك احساسی وابسته ای حال چه شده كه جرات كرده و به جنابت به استهاله مستفی گشته ای؟
گفتم:ساری جناب ساری....ناگهان جملاتم را كوته گذاشت و گفت:تو... و تو خودت،در عمق شورهایت،در وجود ناآگاهت،در اوج كودكیت،به كبریت دست زدی؟
گفتم مزینانی جان گویا شما هم به پاره سنگی منزه فقط خدا را منزه میدانی ها.
تا آمد حرف بزند پروفسور فرمودند:بس است و رو به مزینانی كردند و فرمودند:حال وی مرا به فحشی بفحّاشید، تو چرا یك انگاره طومار به پیكنده ناموجودش مینگاری؟
گفتم پروفسور نگفتید ارتباطه جمله تان را به مسئله.
ایشان فرمودند:پسركم و استادانكانم بدانید در اینجا شما به یك خواستن بودیده شدید.اشتباه نكنید به یك بودن خواسته نشدید بلكه برعكس.و این یعنی اینكه در تمام احساس های ناگزیرتان جمله ای برمی آید و شما را تحت اثر میگذارد آنجا شما به ارتباطه مسائل با این موضوعید كه ناگهان خودتان مطلبی را كشف میكنید.این حداقل فعالیت انسانی مغزتان است.مثلاً جمله ی:
مردن اگر خوب انجام شود دیگران كارِكار،را تمام میكنند.را بنگرید.. در اینجا شما صورت را میدانید و حال در پی پیدا كردن مثالی هستید.ولی كار من در آنجا برعكس بود:مطلبی را ندیدم تا به آن جمله ربط دهم بلكه ربطی را دیدم كه به آن جمله میخورد.
بعد همگی پرسیدیم خوب آنجا چه ربطی بود؟
كه ایشان فرمودند:
وقتی زور ، جامه تقوی می پوشد ، بزرگترین فاجعه در تاریخ پدید می آید.
خاطره یک روز درسی دكتر محمود حسابی
روزی در ساعت آخر درس یك دانشجوی دوره دكترای نروژی ، سوالی مطرح كرد:
استاد،شما كه از جهان سوم می آیید،جهان سوم كجاست ؟؟
فقط چند دقیقه به آخر كلاس مانده بود.
من در جواب مطلبی را فی البداهه گفتم كه روز به روز بیشتر به آن اعتقاد پیدا می كنم. به آن دانشجو گفتم:
"جهان سوم جایی است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند، خانه اش خراب می شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد باید در تخریب مملكتش بكوشد."
این مطلب رو از وبلاگ دست نوشته ها مستقیماً كپی كرده ام.
حالا:
دلایل اینها:
1-ما عمل نمیكنیم به آنچه كه هست.
2-زندگی سخت است ایمان مثل آتش-روزگار بد شده-بایستی از پس آن برآیی وگرنه ایمان ضعیفی داری.
دلایل من:
تشیعی نیست تا به آن عمل كرد.
تشیع اگر بود وضعیت به این صورت اصلاً و اصولاً درنمی آمد كه حال بخواهیم به آن درست عمل كنیم .اگر بود جامعه ایده آل می شد و چنین مشكلاتی به بار نمی نشست.این چه تشیعی است كه تو میگویی حالا كه در جامعه زور و ستم و ناعدالتی هست،بایستی صبر كنیم ما باید مشكلات را برای حفظ ایمانمان بپذیریم و اینها امتحانات اللهی است و بعد حدیث امام صادق را میگویی كه نگاه داشتن ایمان مثل زغال است در دست.آیا این صبر و سكوت تشیع است؟این همان تشیع تریاك است.
